به پايان آمد اين دفتر و شروع شد دفتر آخر:

kako _ KinG

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٢

 

سلام. از بعد از محرم ايشالله ۱۰۰٪ دوباره شروع به کار ميکنم! در محيطی جديد و کارهايی جديد

البته اگه زنده بوديم...

¤¤¤

محرم، ماه پيروزی خون بر شمشير ...!

يا حسين...! 

¤¤¤

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢

سلامی چو بوی خداحافظی

سلام.

نميدونم چرا ديگه دست و دلم ياری نميکنه که بتونم بنويسم!

شايد يجورايی  مطالبم رو بيخود ميبينن! يا اينکه حرفامو بی هدف ميدونن!

خلاصه چراشو نميدونم اما فعلا نميتونم بنويسم ... تا ببينم بعد چی پيش مياد!

دوستانی هم که براشون کامنت نزاشتم ازم دلگير نشن چون با نظر خواهی پرشين بلاگ مشکل پيدا کردم!

از دوستانی هم که تا امروز نوشته هام رو با نظر هاشون گلبارون کردند ممنون

راستی تازه ۲۰۰۰ تا بيننده يی هم شده بودم

 

خيلی خوب.... فعلا تا ديدار بعد خداحافظ

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٢

بازم سلام

بلاخره امتحان های منم تموم شد و من برگشتم!

قالب وبلاگمم دوباره عوض کردم-اين يکی قشنگ تره -

دوستانی هم که ادرس وبلاگشون تغيير کرده خبر بدند تا در ليست درستشون کنم

بزدودی يکی ۲ تا اهنگ شيرازی هم براتون الپلود ميکنم رو اينترنت که حالشو ببريد.

حالا فعلا يکم نصيحت زنونه گوش کنيد تا بعد:

نَنِه اَی مشتی بِهِت نَمی ساز ِه

ييِ گُوشِت دَر باشِه هيکّيش دروازه

هَمِّی يه مَردوی عالَم هَمی يَن

هَمه شون لُونده میدَن مَی چی چی يَن

اکبر مام جُومُولِی مَشتی شمان

علی بونه گير که ميگن ئی دوتان

ميگه وقتِ جارو خيلی آب نپاش

خُودِشَم کُومُوختِه بَسِّه سَر تو پاش

بَعد بيس سال زندگی ميگه خاکی اَم

ميگه هَم پيسم هَمی کَک مَکی ام

حَرفِ مَردا نَدار بود و وَ فــا

خيلی اَم مار ِميدَن حِرص و جفا

کاراشون هميشه شَرتی پِرتيه

عُنُوقَن اداهاشون اَلِشتيِه

تو حَواست باشه چار تو کار نَکُن

هَر چُلُوفته ی که خريد نگو بَدِه

عِيبِشِ بِهِش نگو لُونده نده

ما زَنا اَی نباشيم دَق ميکُنن

ميرَن از تَه نُوگی هق هق ميکُنن

اين شعره ديگه کلمه قلبه سلبه نداره! که بخاد معنيم بگم

ظاهرا ای اقُوی دادرَس که شعرو ر ِ گُفته مُوقی ِ نِوشتن شعرُ زنش با جارو بلوُی سرش بوده که ايجور نوشته

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٢

از شهر چه خبر

شيرازو ميگَن نازه واسِی٬افتاب جِنگِش

قَلبا رو گِر ِن ميزنه به هم تيرشِه ی تِنگِش

بُلبُل تو کوچا٬تو پس کوچا غزل می خونه

شعرُ وی تَر ِ حافظ ميريزه از سر چِنگِش

¤*¤*¤*¤*¤

اما حالا کو؟

کجان او افتاب جنگش ؟

کجاست اون بلبل خوش اواز کوچه باغی های شيراز؟

¤*¤*¤*¤*¤

راستی نظرتون در مورد قالبم چيه؟ عوضش کنم يا قشنگه؟

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢

سلام دوباره به همه

عامو انگو همی پرشين بلاگو امکاناتش بيشتره! نه؟

با اجازتون دوباره اومدم همينجو !

اونوی هم که تو ليست دوستام بودن امو الان نيستن يی خبری بدين چون اسماتونه حفظ نيستم والو...

بازم ببخشيد تغيير مکان دادم!(ای وقت کردين اسم وبلاگومه تو ليستتون درست کنيد)

ديگه بری هميشه همينجو ميمونم جامم تغيير نميدم کاکو!

راستی ميگم! ای کسی يی برنامه سراغ داره که  رو تبديل ميکنه لينکشو بهم بده چون ميخام چند تو اهنگ توپ شيرازی براتون بزارم

***

ای سِيد علاءدين حسين ای پادشاه آسّونِه

آدم شدن چه مشکله گُندِه شُدن چه اسونه

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ دی ،۱۳۸٢

واسونک

به درخاست سهيل امروز يی تنوعی دادمو براتون واسونک های شيرازی اورودم

کي به حجله کي به حجله شازده دوماد با زنش
کي بگرده دوره حجله خواهر کوچيگ ترش

 ***    

 جينگ جينگ ساز بیارو از بالي شيراز بيار 
  سوريا گوييد مبارک بادا ايشالا مبارک بادا   

 *** 

  آقوي سبا جووووونه صبا از ما به چند از ما به يک
  یک ماه تيز کنم ريز کنم پيش بيبيم ببرم او نخوره من چه کار کنم 

 ***  

  اسب آورديم تو حياط عروس خانم شد سوار
 خير بيبيني ننه ي عروس اي گل از خونت در آد 

 *** 

 در خونه ي عروس خانم آب رکني رد ميشه 
چوب ب ياريد پل ببنديد عروس خانم رد بشه

 *** 

راه شيراز دوره و آب بوشهر شوره شور
 ما ميريم عروس بياريم چشمه دشمن بشه کور  

 *** 

عروس قشنگه بعله مرواري رنگه بعله
  دست به زلفاش نزنيد مرواري رنگه بعله 

 ***    

 من منم و  من منم و  کاکوي دوماد منم 
 دست بديد دستبند ببندم کاکوي دوماد منم

 ***  

اوي آبشن آبشن آبشن
خونه ي دوماد شد روشن 

ننه جوني ننه جوني عاقبت کرديم جدا 
زِير قرآن تو ردم کن تا برم دست خدا 

 *** 

ما که بوديم چار تا خواهر زير گل پنهون بوديم
خواهر اصلي که بردن همه سر گردون شديم 

 *** 

 مادر داماد الهي نگيره دستت بالا
 پيرهن دوماد رو دوختي زدي دکمه طلا
 کاسه چيني توي طاقچه بنگ بلبل مي زنه
  شازده دوماد توي حجله بوسه بر گل ميزنه 

 ***  

 شازده دوماد شازده دوماد اينقده آبي نپوش  
  رخت آبيتو در آر و رخت دامادي بپوش

 ***  

 عروسي شيرازيها تماشا داره تماشا داره
دختراي بانمکش  هيچ جا نداره هيچ جا نداره
 عروس يک پره طاووس جشنه عروسي مبارکش باد
 دوماد يه شاخ شمشاد  جشنه عروسي مبارکش باد   

 ***  

اي طرف تخت طلا و اون طرف تخت طلا
 شازده دوماد روش نشسته ميکنه شکر خدا 
 اي طرف تخت عقيق و اون طرف تخت عقيق
شازده دوماد روش نشسته با صد و پنجاه رفيق  

 ***  

اين بر کوه اون بر کوه کشت و کار کاهو وه  
چشماي خانم عروس جفت چشماي آهو وه  ژ

 ***    

 شازده دوماد شازده دومان مگه تو نيستي خبر
  عروش خانم مياد خونت لاله دست گير تا سحر    

 اومديم به باغتون آب داديم انارتون 
سر فرازي همتون کاکام شده دامادتون 

 ***    

 اين برنج دانه دانه قل قل آبش بياد
  اي عروس ترمه پوش چرا اشک از چشمات مياد

***

شب شد و دوماد نيومد شمع و لاله کم بسوز

از فروغ روی عروس، شب شده مانند روز

شب يک و منزل هزار و چشم داماد انتظار

خير ببينی ننه عروس ، اين گل از خونت درار

***

يی حمومی سيت بسازم حمومای حاجی رضا

گلش از مکه بيارم آبش از امام رضا

آی حنابند آی حنابند اين حنا عالی ببند

داغ فرزندنت نبينی شط مرواری ببند

***

اومديم عقدت کنيم و نومديم سيلت کنيم

جون زلف آقا جونيت بوگو چن مهرت کنيم

اومديم عقدت کنيم و نومديم سيلت کنيم

آتيش بنداز تو سماور تا چايي ميل بکنيم

***

يل مخمل فرنگی من خودم می دوزمش

هر که بشه زن کاکم مثل گل می بوسمش

هر چی دارم سی تو دارم تو عزيز خونمی

غم مخور گل عزيزم، تو گل راجونمی

***

اومديم و اومديم و می گويين خوش اومدين

گل به دس دسمال به جيب و شاد و خرم اومديم

گل و خی  چادر به سرکن گل هوای رفتنه

قوم و خويشونش خبر کن وخت رخصت دادنه

***

يي عروسی ما آورديم ده دوازه سالشه

سوريا گويين مبارک هرچی می خواين جازشه

 

فک کنم کافی باشه بوو؟!؟!؟!؟!؟

ای جز ای واسونک سراغ دارين شمام بگين!

 

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آذر ،۱۳۸٢

کِلِنجُمِ جُويدم

بازم سلام! باز اخر هفته اومد و من برگشتم... با شعری جديد و جذاب با لهجه ی شيرين شيرازيه

هَميطُو چيش انتظار در ِپُييدَم

بسکه تو سَرمُ نِشِسّم چُييدم

هی هاکَک کِردم رفتم تو خُدُم

کف دسّام ِبِه همديگه سُويدم

يِی سايه ی افتادُ گُفتَم خُدِشه

هَمی کِه کِر ِدَروُ واز شُد دُويدم

هُولَکی خُدُم ِرَسُندم دم در

رو يخا از بی حواسی سُريدم

تُ ديدُم بد جوری از خُوِدِش وارَف

از پشيمونی کِلِنجُم جُويدم

يِی چی گُف که خيلی دمغ شدم

وُيسادم خوب تو چيشاش ِکُويدم

گفتمش شانومه آخِرش خُوشه

ديگه بَرگشتم اَز ِش دل بريدم

 کِلِنجُم انگشتم را 
هَميطُو  همين طور - ساعتها 
چيش  چشم 
در ِ  در را 
در ِپُييدَم  در را پاييدم - چشم به در دوختم 
سَرمُ  سرما 
چُييدَم  سرما خوردم 
هاکک کِردم  خميازه کشيدم - دهن دره کردم 
دَسّام ِ دستهايم را 
سُويدَم   ساييدم 
يِی  يکی 
سايه ی   سايه ای 
هَمی که  همين که 
کِر ِ  گوشه ی
درو  آن در 
هُولَکی  با عجله - سراسيمه
 خُدُم ِ خودم را 
رَسُندم  رساندم 
سُريدَم  سر خوردم - ليز خوردم
تُ  تا 
ديدُم  مرا ديد 
يِی چی  يک چيزی - يک حرفی 
گُف   گفت 
وُيسادَم  ايستادم 
تو  توی -در 
چيشاش ِ  چشم هايش را 
کُويدَم  کاويدم - نگاه کردم 
خوب تو چيشاش ُکُويدَم   خوب تو چشماش خيره شدم
شانومه  شاهنامه 
خُشه   خوش است

 منتظر نظرات گرم شما هستم دوستان!

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٢

ايم از معنی شعر شيراز!

سلام . ببخشيد يی مدتيه نيومدم!(ادمه و ۱۰۰۱ ی دردسر )

حالو اومدم منی شر شيراز که يی کميم طولانيه رو بينويسم

 صب تو پسين صبح تا غروب 
 پلکيدن  فعاليت کردن 
شو جمعه  شب جمعه 
ای  اگر 
جِنگ  صميمی.داغ 
وج  به جای  . در عوض 
 بنگ صبح صبح زود(ظاهرا اشاره به بانگ اذان) 
شوم  شام . شب 
آسيو سه توی   اسياب سه تايی گردش گاه معروف شيراز واقع در کنار رودخانه و حاشيه بيمارستان نمازی که سه تا اسياب دارد 
 هفتن و چلتن ارامگاه هفت درويش و چهل درويش ميان جعفر آباد و مصلی 
رشک بهشت  باغ رشک بهشت 
باغ صفا  گردشگاه با صفائی بود که اکنون صفايش را به هم زده و خيابان صفا کشيدند!(نزديک فلکه ی گاز امروزی) 
 سرووی آبووخانی سرو هايی آقا بابا خانی چند سرو بسيار وعروف کهن و بزرگ نزديک شهر. 
 چپر خونه چاپارخانه.از محلات شيراز که در قديم چاپارخانه دولتی بوده 
دروازه شادوی  دروازه شاه داعی 
آسّونه  آستانه سيد علائدين حسين(ع) از بقاع متبرکه 
 ته خط اخر خيابان لطفعلی خان زند و آخرين ايستگاه و اخرين استگاه اتوبوس ان خط
 کوچه ی غشورشو  نام کوچه ای در گودعربان که اصل آن کوچه ی خشايار شا است
 گودموتوا  و اقع در محله ی دروازه سعدی.يعنی گودی که در آن  موی ميتابد
 کل تکيه.چهار راه مشير 
صدکتخوابی  بيمارستان صدکتخوابی سعدی 
حوض فلکه  فلکه ی ستاد کنار محل کنونی ساعت گل که قديم حوض داشته و هنوز ان را حوض فلکه می خوانند
 کوچه ی غهر و اشتی

کوچه ی معروف در حوالی شاه چراغ که بسيار تنگ است به حدی که فقط يک نفر ميتواند از ان عبور کند و اگر ديگری خواست رد شود بايد خيلی بهم نزديک شوند 

 سيد ابوالوفا آرامگاه پيری است نزديک نبش خيابان نادر و لطفعلی خان زند! 
 حوض قارچی بازارچه ای در محله ميدان شاه 
شاديالله  آرامگاه شاهداعی 
کل شيخ ابوزهرو  تکيه و ناحيه ايست در محله گودعربون.
 درشيخ  ارامگاه شيخ ابومحمد روزبهان در گودعربان
لو او  محله ی لب آب 
باغ صمد آقو  بين خيابان فردوسی و خيابان رودگی که هنوز-کوچه صمدآقو-آن معروف است 
 شامير مزه -شاهمير حمزه-امام زاده ای نزديک دروازه اصفحان
دختروی صاب اختيار   نام چهارستون سنگی است که زمان صاب اختيار(از حکم پيشين شيراز)نصب شده.و چون وی حاکم ستمگری بوده چهارستون را به طنز درختروی صاباختيار ميگويند!
 غريب نواز  اشاره به ضربالمثال:شيرازی ها غريبنواز و خودی گدازند!
 اورسی پسک پيشک ندار

(اورسی:کفش) اشاره به ضرب المثال زير که شيرازی ها برای کسايی که خودشونو بگيرن به کار ميبرند:

اورسی پسک پيشک ندار/رسيده به کفش پاشنه دار/چکنم به کار کاردگار؟/خدا دونه خديجه/رسيده بی ئی دريجه 

 گود خزينه- گل کو-سرعدلو-قدمگاه-طاق ميزجونی-کوشک بيچه-سنگ سيا-محله ی آقاولی- تنورهبوقيريا-ميدون مولا-ميدون شاه-سرده بيات- سردزک-گودعربون-طاق اسکرو-تکيه ناب-محله بيات-ده بزرگی-باربند مشير-باغ تخت-زيراهر-درشازده-گود شاهزاده منصور-آب شرشری-درازه سعدی-بازار مرغ-دم کوشک-پوی خاتون-گودگری-کوچه قوام-چارسو بازار-کلشازده قاسم-دوميل از محلات قديمی شيراز 

اينم از معنی کلموی شعرشيراز!

بريکه دس خالی نرم ايم يی رباعی شيرازی!

شِرتی شَيَکی ٬خُوشه ٬ آمو پاش پَتيِه

او که پاش پتی نيس٬دار ِه٬وَجِش يِی کَتيِه

قربون خدا برم٬که هر جور می سازه

يُو-مايَه ش-حسابی مَشتِه-يُو- بِه ئی شَتيِه

 شرتی شپکی  بی بند و بار 
آمو   اما 
پتی   برهنه 
وج  به جای 
يی  يک 
کت  کتف 
يو  يا 
مشت  غليظ 
ئی  اين 
شت  روان(متضاد مشت) 

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٢

شيراز!

فکر کنم ای شرو اکثرتون خوندين تالو يو حداقل اسمشو شونوفتين!

اره شر مروف شيراز سروده ی بيژن سمندر شاعر معروف شيراز که تو يه شعر همی محلوی قديمی شيرازه زنده کرده!!!

اي قربون شيراز كه هَمهِ مهربونَن
دل دارن صفا دارن غم دلتِو ميدونَن
از صُب توُ پَسين هَف روز ِهفته هِي ميپِلكن
شُو ِجمعه كنار دلگشا غمو مي تَكونَن
اَي با تو رفيق جِنگ بشن تُو صُب محشر
وَ ج ِتو جون ميدن هر جُو باشي باتو ميمونن
بُنگِ صُب ميرن تو شاچراغ عهدي ميبندن
شوم آسيوُ سِه توُي دل ميدن قُلو ِه ميسونن
از سعدي ميوُي حافظيه هَفتَن و چِلتَن
تو(اينجا به منظور تا) باغِ اِرم و رَشكِ بهشت غزل ميخونن
عاشقاش ميگن اگر صَفوُي-باغ صفا- رفت
جوُي پرُ از صفا سَرووُي آبو و خانيمونن
از سنگِ سيا و آسونه ميدون مُولا
تُو ميدون شاه و سَر دُزَك راحتِ جونن
گُود عَربوُن و طاقِ اُسكورو تكيه ِي نواب
تُو محلِه ي بيات و دِه بزرگي دِلبرونن
دَمِ چَپَر خونِه دَرواز ِه شادُوي جوبِ خِيرات
ته خَط و كوچه ي ِغَشوُرَشوُِ آتيش فشونن
گُو دِموتُوا و دَمِ كَل صَد كَتِ خوابي
سيلو كَلِ شازِدِه قاسم و دو ميل فوغونن
حوض ِفِلكِه و كوچِه ي قشنگ قهر و اشتي
سِيد ابولوفا و حوض قارچي يِي قشونن
گُود خَزينه گِل كو سَر ِعَدلوُ قَدَمگاه
طاق ميزجوني كوشكِ بيچِه دلاورونن
باربند موشير و باغ تخت و شادي الله
زيرِ اَهر و سر ِكَل شِيخ ابو زَهرو ژيونن
دَر شازدِه و گود شازدِه منصور و لوُ اوُ
آب شُر شُري و دروازه سعدي خوش زبونن
اهل سَر ِحُوضِ بازار آقُو عزيزن
مثِ بازار مرغ دَم كوشك و پوُي خاتونن
از گودِ گَري كوچه قوام و چار سو بازار
تُو در ِشيخ و باغ صمد آقوُ صاب ديوونن
از حُسينيِ ي كو رو نيا محله ي آقوُلي
تو تنوره بُو قِيريا كَلونترونن
پشتِ شاميرمزه دم ارگ بازارچه ي فيل
پيشِ دُختروي صاب اختيار سرو ِرَوونن
افسوس كه كاكو مردوم شيراز
هم غريب نوازن هَمي دشمن خودشونن
اَي اورسي پَسَك پيشَك ندار پات بوده ديرو
امرو شده كفش پاشنه دار همه نِگرونن!

ببخشيد ای وقت نميکونم معنی ای شرو ره الان بنويسم

ايشاللو دوباره که برگشتم معنی کلماشه هم ميگم

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٢

اينجو شيرازه کاکو

شهر ِما شهر ِگُل ياسَم و گل نازهِ کاکو

شهر ما شهر تماشايی شيرازهِ کاکو

مَردُمِش مِربوُن و غَريب نواز و با صفا

همه جاش جوُی جَر و مَنجَر ُسازُ و آوازهِ کاکو

هر کی يِی دَفه بياد اينجوُ و چَن روز بوُمونه

بِ خودش می گه چِقد ای شهروُ دِل وازه کاکو

مَشتياش هر چی دارن خرج می کنن وقتِ سئوال

هَمَشوُن جواب ميدن خدا سبب ساز ِه کاکو

هر کی يِی رازی داره جَلدی ميره فال ميگيره

از کتاب خواجه حافظ که پر ِرازه کاکو

دلگشا از بِه قَشَنگِه دِل آدم وا ميشه

بخصوص اووقتی  که گُلُوی بهار وازه کاکو

سعدی و چِل تَن  و حافطيه و باغ ارم

هر مُسافری ديده گُفته چِقد نازه کاکو

او غَريبوُ که بهت گف چه خوبه شهر شوموُ

تو بوگو از قول کاکو شيرازی اينجو شيرازه کاکو

***

اينجو = اينجا

مربون = مهربان

گل ياسم = گل ياس- ياس سفيد

جر و منجر = دعوا - کتک کاری

يی دفه = يک مرتبه- يکبار

چن روز = چند روز - چندی

بومونه = بماند

ئی= اين

جلدی = زود- فورا

گولوی بهار = منظور شکوفه های بهار نارنج است

دس و دلواز = دست و دلباز

غريبو = آن غريبه- منظور غير شيرازی است

بوگو = بگو

ئی شهرو = اين شهر

مشتياش =  به ادمای لوطی صفت و سخاوتمند اطلاق ميشود

از به = از بس

دلوازه = فرح بخش است

اگه = اگر

اووقتی= آن وقتی که

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢

دَفَکُم داد

صد کِش دلُم مِث لَتِه جِر داد روفوش کِرد

سينه ی من دلمُرده ر چورکُندُ اوطوش کِرد

ئی دل که چه قرصُ قايِمُ پاک و پِلِشت بود

آبلمبو شد از بس دَمِ رُو دَس پِلِکوش کِرد

کاغذُمِ تُ اِسِد مُچُنه ش کِرد آمّو بَدش

مِث گمپ گُل يواشکی نِشِسُّ و بوش کِرد

از صُب تُ پَسين پياله بُ کَس ديگه می نداخت

نُوبِی ما که شد لُنديدُ و غُنديد دَمَروش کِرد

غصّام قايِم کِرده بودم رَفِ دَفَکُم داد

از بَس که چُو اِنداختُ نِشِس باد تو گلوش کِرد

هر چِرِک زدم مِث بچه گاسَم بشه راضی

انگار که اثر دُشته ئی گريُو زيرُ روش کِرد

گفتمِش به ما مض خدا بَض ئی تا کن

نَمدونم چطُو شد ئی بار حرفُمِ گوش کِرد

 

ايم معنی کلمات شعر:

 دَفَکُم داد = مرا لو داد

 صد کِش = صد بار

 دِلُم = دلم را

 لَته = پارچه

 جِر داد = پاره کرد

 دِلمُرده ر ِ= دل مرده را

 چروکُوند= مچاله کرد

 ئی = اين 

 قُرصُ قايم = محکم

 پاکُ پِلِشت = پاک و تميز

 دَمِ رُو = مدام 

 دَس پِلکُو = دستمالی

 کاغذُم= نامه ام

 تُ اِسِد = تا گرفت 

 مُچُنه کِردن = مچاله کردن

 آمُّو = اما

 گُمپ گُل = دسته ی گل 

 صُب = صبح

 تُ پَسين = تا عصر 

 می نداخ = می انداخت 

 نُوبی = نوبت

 لُند و غُند=غر و لند

 غُصام = غصه هايم

 رَف = رفت 

باد تو گولوش کِرد= باد به غبغبه  انداخت

 چِرِک زدم = گريه کردم

 گاسَم = شايد

 مَضِ = محض

 بَضِ ئی = بهتر از اين 

 ...

 ...

 ...

 ...

 

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٢

سلام دوستان

چشم از ای به بعد بعد هر شر منی کلماتشو هم مينويسم

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢

چَکُر

با روی چَکُر دل ميبری دَسِّه به دسِّه

کُترُم شده از غصّه دلُم وُی عامو بَسِه

بَدبَختِ دِلُم بَسکِه پيشِت مِن مِنِه کِردم

آخِر دَفَکُم داد کِه کِر زلف تو بَسِّه

دل اِسِدی بازجو نُوميخُوی بوسّونی بوسّون

هيچ چيت نميگَم تا بی بينم کِی ميشی خسِّه!

بذار لب لعلت بِمِکَم٬ ليم ليم٬ ليم ليم

روُ دار لب بذار رو لبُم هی نگو بسه

قاصد جانَکِه عکس تورو دَس پِلکُوش کِرد

ئِی-اوُ بی لوقوم خورده - مگر مَس خِرَسِه؟

زلفا تو٬ نَيوُشون دَمِ دَقِّه ميدِورُشَم

چِشموُی تو خودش قَدِ سه چار ميخونه مَسِه

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢

 

ctrl+F5  بزنيد تا اخرين تغييرات را مشاهده کنيد

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢

کَپر خونه ی عشق

می گَنُم چِطو قطار هِی ميکُنی کَلمِه تی پَس

اطصلاحوی شيرازی ر ِپُشتِ هر نَفَس

ميگَنُم که  قَد و قَوارَت به ای حَرفا نَمياد

بيشينيُ از چيُوی قَديميا بُکُنی تو ياد

ميگَنُم سَنِی چَنی کَج بيشين و راسشِ بِگو

که ایـ حرفا تو دلت می قُله بُـ يی رنگی و بو

ميگنُم حرف دِل مَردُمُوی شيراز ِميگی

از صَفُوی دل یـُ که از هر چی دِلو باز ِمی گی

يُـ که از جوشِش دل بُـ قُل قُلِش دَم ميزنی

به رو زَخموی چاکيده ی دل دَوو مَرهَم می زنی

من می گم با يِه که فرهنگ قديمِ زنده کِرد

ريشه ی قديمِ کلمار ِبِه دِل پايَنده کِرد

بُدُونبم که حروفِشون کاکو رو حساب کتاب بود

جُدُی از منی هر کلمه شيرين و ناب بوده

من می خام کَپَر خونهِ ی عشق تو دل دُرُس کُنم

هر دلی  رُ جلا بدم دِنگُ بـُ اُسُّ قُس کنم

شعر من بَری همه ی مردم ايرونِهُ بَس

وَختی کاکو شيرازی نَباشِه يادی کُنَن ازش که هَس

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢

يادته(۲)

سَر ِدُزَک مَچِّد نو يُو دروازِيِ قَصابخونه

سَرِ جُوق اَرمَنيا مِيدون مُلا يادته

دَمِ گُودِ موتوا که معرکی جاهِلا بود

يُو دَمِ بُوليُو بافی مَلِی بيتا يادته

کاغذَک بازی رو پشتِ بوُن تاقِ ميزجونی

پوُی پَتی تُو سيدميراحمد روزِ قَتلا يادته

تو کوچِه ی غَشو رَشه که يی برش سرزيری بود

اَزينا که سُر ميخُورد بو اُورسی شِبروش يادته

سَر تَل حصيل بافا چِقد بِساط اندازی بود

يُو تُو بازار حاجی کِه تيرکمون دوشت يادته

کاهو پَرَک سَرِ چابِ کَل فَرج خورد بوديی

دوغ نايب بُو لُو لَک نيوَقه دوزار يادته

او مغازُو که نِشاسِه دوُشت تو قيصريه بود

يُو حراروت که می گفتن زيرِ اَره يادته

شَلغَمُويِ نُقلی زِمِسون زير بازارچه ی فيل

گَمَگ و غَصبک و قيصی چه فراوان يادته

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٢

يادتِهِ(۱)

ميگًما صَفوی که شيراز ِقَديم دوُشت يادتِه

حوض ِ سعدی آبِ رکُنی چِشمه زَنگی يادِتِه

باغِ گُلخوُن که می رفتيم هَمَ مون تابسونا

سيب تُرُش مِصری و آبرک که می خورديم يادِتهِ

بُوُو کوُوی يادته دَرويشو بَرَموُن فال ميگرفت

پُلُ که رو رودخونيِ باغِ صَفا بودُ يادتِهِ

زير ِ قُرآن که هَمَش قَه خونه بود يادت مياد

کُورسَ شهری که می رفت تُو تَه گودربون يادتِهِ

ميگما تو يادِته آسيب تُلَک تنوره دوشت

آسياب سِه تُوی تو بُلوردی و سعدی يادِتهِ

يادته يِی روزی همرام بودی تَختِ ضَّرابی

از رو کوها تِنگيديم تو گهوار ِی ديب يادِتهِ 

 

ادامه دارد...

 

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٢

همه جا هس و هيجا نيس

اُوکِه نُورِ زمين و آسِمونه

گُلِ باغِ دِل و هَم جُونِ جونه

واسی مَثَل ميگَمِت اَی به فَمی

چراغِ قَنديلِ سَقفِ بِه بُونه

چراغی تو چرای اَز بُلُورهِ

کِ هَم اِنگو ستاره اسمونه

روغَن چراغش از زِيتُون سَبزِ

جاشَم اِلُوی خودِش کسی نمی دونه

نه از اَشرِق درختش هَس نه مَغرب

خولاصه که ميُون تَرازَ ميوُنه

همه جام هِس هيجام نيس هابَلِه

بُوای همه نشونه بينشونه

قايم هَسُ اَز چيشا از بس که پيدان

واسی که خيلی پيدان باز فُلُونه

نگُو نَمشِه ديدِش بِيزار بگمت

چيشُوی کور مِنجِلِه ما ناتَوُونه

بِقُولِ قاصِدِ همه چی تَمومِش

او از بيخ هَم ميدونِه هم ميتُونه

اگر رَيش باشِه مُولچِه سيارِ

بويی آن جوی سِليِمون می نُشُونه

او بندشِ دُوس مس میداره امُوبَندش

اِقَد يِخمَن که با زنا دِل گروُنه

بُويی چيش ميکنه نيگُوی اييُ و او

ميدونی چِروارسی کِه مِهربُونه

کُلُون کُن دَنِتِ قُوت بِدِه حَرفت

بيشين شَمِ گَچی نَکش زَبُونه

هَمِه ما هيچی هَسیم اُو هَمِه چی

بی هَم چی اُو از ايی حرفا بيروُنه

ها جُونُم ها بَه بَم سی کُن خلاصِه

اَحَد بَرترَترَ از فکر و گمونه

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٢

من ميخام گُل بوشونَم

ميگَنُم بَرِی چی چی تُ شِرِ شیرازی می گی

همه ش از عاشقيُ عشوهُ طنّازی ميگی

ميگَنُم برِی چی چی هَمش روايت ميکنی

از کارُی قديميا ميشينی حکايت می کنی

می گَنُم بَرِی چی چی هِی اَز ای حَرفا ميزنی

بُ ئی طَنه پولکه ها بَرِی خُدِت چا ميکنی

می گُنُم کلومِتِ چِرُ تو لِفافه نم پيچی

رکُ و راس حَرفتِ همطُو ميزَنی بَرِي چی چی

می دونم رارِ گذُوشته م اومدَم تو سنگلاخ

می دونم ممکنه يِی روز دُ تُ پام بره تو سولاخ

می دونم که بعضيا کارُمِ بی حاطل ميدونن

راهی که دارم ميرم عاطلُ باطل ميدونن

آمو من تخمی که کاشتم حالُ جَخ تِنجه زده

حيفه آفت بزه جون نگيره ثمر نده

اَی بُخُی يِی چی بگی که هيکّی قلقليش بشه

بايه يِی جوری بيگی که حرفتم حاليش بشه

کم ميخام با مردم ولاتُمون حرف بزنم

نَمی خام کروس کُنم دُور خُدُم تار بتنم

من می خام غصّهُ و دردِ  از شما دور بُکنم

نَ می خام نه م ميتونم آش کِسی ر شور بُکنم

من می خام يِی چی بگم که يِی کمی دلا واشه

من می خام عشقُ و وفا ميون سفره ها باشه

من ميخام اَی بوتونم شادی بيارم تو خونا

من ميخام گل بوشونم تو باغچه ها پشت بونا

ئی که ايجو بوگو اوجور نگو حرف بيجان

حالُ اَی بَرِی اونا تلخه ئی مسئله ی اونان

  
نویسنده : احسان فرماني ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٢

← صفحه بعد